پست ۲

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
بنده خانواده ی پر جمعیتی دارم که شامل چهارتا دایی و چهار تا خاله هستش که دوقلوان و هر کدوم هم یه جین یه جین پسر زاییدن و هر کدوم هم از اون یکی خنک تر و غزمیت تر.تولد این خانواده پر جمعیت هم همیشه خرج کلانی رو رو دست ما میذاره آخه تولدشون تو نیمه ی اول سال تو یک ماه و یک روزه ولی هر طور فک می کنم نمی تونم بفهمم که آقاون و مادر جون چطور اینقدر دقیق برنامه ریزی کردن.خوب می ریم سراغ زنگوله پا تابوت خانواده برومند که تکه و قل نداره مامان ساناز بنده که بر خلاف همه تو دی به دنیا اومده.....!خوب برم سراغ خودم ناسلامتی داستان مال منه ها!!!من تک فرزندم و بعد منم هیچ بچه ای به دنیا نیومد چرا؟چون این وسط مسطا ماجراهایی رخ داد که زندگی منو هی شخم می زد.همون سالای اول که پام به مدرسه رسید دعواهای مامان و بابام شروع شد و هر چی که می گذشت وضع بدتر می شد.مدرسه شده بود تنها پناهگاه من برای فرار از هرج و مرج خانوادگی.بهترین دوستم سوگل یه ماه از خودم بزرگتر بود!چرا می گم بود چون سال اول راهنمایی ازم جدا شد به خاطر کار پدرش رفتن جنوب عسلوییه.باباش مهندس پتروشیمی بود.دختر خیلی خوبی بود و صمیمی ترین دوستم... !بگذریم....توسن هشت سالگی کاملا مستقل شدم و رو پای خودم وایسادم آخه پدر و مادرم از هم طلاق گرفته بودن از همون موقع تصمیم گرفتم که به خودم تکیه کنم.مثلا دادگاه منو به بابا سپرده بود ولی همش خونه ی مامان بابام بودم و اصلا اونجا و اون عجوزه ی پیرو دوست نداشتم.هر روز خروس خون بابا می رفت سر کار و وقتی که من خواب بودم برمی گشت.آخر هفته ها رو می رفتم پیش مادر جون جایی که دوست داشتمش و ای کاش اونجا بودم.دختر عمه ها و پسر عمو ها و عموها هی بهم متلک می گفتن و منم یه جواب دندون شکنی می دادم و این باعث می شد که هی بخاطر دروغ های اونا من دعوا بشم اعصابم از دستشون خراب بود.یه روز بعد از مدرسه یه راست رفتم پیش مادر جون اینا بدون ترس و لرز مشکلاتم مقاومم کرده بود.همه ی عروسا و دامادا توی یک عمارت خیلی بزرگ که بیشتر شباهت به قصر پادشاها داشت و پر از اتاقای کوچیک و بزرگ بود زندگی میکردن.دایی کوچیکه ام با بی فکری با دوست دخترش تو اوج مخالفتای خانواده ازدواج کرد آقاجونم با لطافت تمام شوتش کرده بوده بیرون ولی بعد یه مدت کوتاه میان در خونه رو میزنن یه پسر بچه ی سیزده ساله رو به عنوان پسر دایی به بنده معرفی میکنن منم که از همه جا بی خبر!!!!خوب آخه درک نمی کنن که یه دختر هشت ساله رو که داره از فوضولی به هلاکت می رسه رو می ذارن تو آمپاس و می رن!!!!!بابا یکی نمی خواد به من بگه اینجا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟من از فوضولی بترکم تقصیر ایناس!بعد یه ساعت که منو تو آمپاس شدید قرار دادن خاله متینه از طرف رئیس بزرگ مامور شد تا منو یه جورایی بپیچونه اما باید متذکر بشم که بنده از خاله زرگتر من اونو پیچوندم.-پس خاله یه دایی دیگه هم داشتم پس چرا ندیدمش؟-آخه قبل بدنیا اومدن تو اون رفت.-رفت؟؟؟؟؟؟؟؟!!-آره عزیزم رفت.
-نمیشه بگی کجا؟
-نه عزیزم منم نمیدونم اون کجا رفت.یعنی هیچ کس نمیدونه.
اطلاعات بدی نبود و فوضولیم کمی نشست کرد.اما من به این راحتیا آروم نمیگرفتم که پس به خاطر همین یواشکی رفتم تو اتاق آقاجون.تنها قاب عکسایی که به دیوار دیدم فقط عکسای خودم بود تو ژستای مختلف.


نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 14:26
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها